|
|
|
|
|
گفت میرم مسافرت سه روز دیگه میام خونه ، عصر جمعه هر کی در زد بدونم خود اونه وقتی که بار سفربست دلم آهنگی نداشت ، بغض من تو راه اون بود آسمون رنگی نداشت روز اول با صدای بارون از پشت شیشه روز دوم کلاغی که روی بوم همیشه روز سوم اومدش یه صبح بارون توی اون جمعه ی ساکت با خودم زدم خیابون سرخوش از هر لحظه نزدیکی خورشید به زمین ، با خودم گفتم : غروب امروز و ببین، ببین وقتی که ماه توی چشمات رخنه میکرد صدای زنگ تلفن توی گوشم ناله میکرد یه صدای غمزده گفت که تو رفتی ته دره از خودت برام تو دنیا نذاشتی حتی یه ذره تو که رفتی شعرمم پاک شد و مردش عکستم تو قاب خالی یاد اون سه روز و دردش |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1384ساعت 12:20  توسط درسا |
|
||
