|
|
بازم خودت خوب می دونی |
|
|
در کنارآینه های غبار گرفته اشکهایم را روان می کنم تا شاید مرهمی بر تنهاییم باشد . این روزها ؛ شانه هایم از سنگینی غم ها در حال خرد شدن هستند و احساس می کنم همه ی عاطفه ها فراموش شده و همه چیز سرد و بی روح است . اما تنها دلخوشی من برای تظاهر در حضور دیگران وجود تو است و بس.......... |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 19:43  توسط درسا |
|
||
|
|
ایستادی و نگاه کردی |
|
|
مو ریانه ها آوند هایم را جویدند ایستادی و نگاه کردی باد شکل رویاهایم را فرو ریخت ایستادی و نگاه کردی شاید اشتباه من این بود که در تو چیزی شبیه درخت و دریا و درنا می جستم شاید نه ... گاه بهتر است چیزی نگوییم تنها بایستیم و نگاه کنیم
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1383ساعت 17:47  توسط درسا |
|
||
